موتورچي، پنج غواص و شش تا جاشو چنان سفره ي گرد حصيري را دوره کرده بودند و بي خيال چنگ مي زدند به پف کردگي پلو سيني وسط سفره که پسرک مجبور شد کمي عقب بکشد و بنشيند روي بلندي قوس دار تخته ي سرپوش موتورخانه و با نگاه بي اشتها خودش را مشغول کند به تماشاي برق خرده شيشه مانندي که آفتاب پاشيده بود روي آب تا در صداي موتور ناله يي را که باد از عرشه مي آورد نشنود. با گوشه ي لنگ چهارخانه يي نخ نما، تنها چيزي که تنش بود، دانه هاي عرق روي پيشا نيش را گرفت و به آشپز که از عرشه بر مي گشت نگاه کرد. آشپز پيش روي او شانه بالا انداخت، گفت: «هرچه مي کنم چيزي نمي خوره. همين جور نشسته اون جا.» ته مانده ي قليه ماهي ديگ توي دستش را خالي کرد روي پلو، رفت نشست جاي خالي پسرک و حلقه ي دور سفره را دوبار تنگ کرد. پرسيد: «ديگه نمي خوري؟» پسر گفت:«نه. اشتها ندارم.»
«تو که چيزي نخوردي.»
پسر گفت:«گفتم که اشتها ندارم.» و پاشد.
آشپز سري جنباند و او را ديد که از سايه رفت در آفتاب تند بي رنگ ظهر و رفت به جايي که صد ف ها کومه بود. پسر ايستا د و به گوش ماهي راه راه قرمز پرنقش و نگاري که روي صدف درشتي چسبيده بود نگاه کرد و همچه که ناله يي شنيد و برگشت، در چرخش نگاه، پدرش را که ته لنج نشسته بود و جاشوها و غواص ها و پهنه ي سبز گذرنده ي دريا را ديد و روي عرشه هيچ کس را نديد. از بلندي عرشه بالا رفت و نوک پا ايستاد. روي عرشه که پر بود از آفتاب غواص جواني داخل يک چنبره ي گود طناب نشسته بود، سرش را لاي زانوها گذاشته بود و دست ها را دور پاها حلقه کرده بود و رنگ پوست سرشانه هاش در آفتاب داغ ظهر که به سرش و شانه هاش مي تابيد رنگ پوست سياه هاي مرده بود. غواص صبح زود زير آب رفته بود و هنگامي که بالا آمده بود مي ناليد. يک راست رفته بود داخل چنبره ي طناب و تا ظهر يک نفس ناليده بود. همان وقتي که پسر از بلندي عرشه بالا آمد غواص باز ناليد.
پسر گفت:«چته؟ د يگه نمي توني غوص بري؟»
غواص ناگهان آرام شد.
پسر کمي پيش رفت، گفت:«صدامو مي شنوي؟»
روي پنجه ي پا ايستاده بود و چشم انتظار جواب به سکوت کر کننده ي داخل چنبره ي طناب نگاه مي کرد. سر غواص کم کم بالا آمد. موي مجعد کوتاه و پيشاني پر چين از عرق دانه بسته و ابروها، و همچه که در سياهي صورت، چشم هاي غواص از لبه ي بلند چنبره ي گود طناب بيرون آمد پسرک انگار در شبي تاريک چيز وحشتناکي ديده باشد آهسته آهسته پس رفت و آنگار از چيزي فرار مي کند از بلندي عرشه پريد و همچه که مي دويد آماده بود اگر غواص از چنبره ي طناب پا بيرون بگذارد خودش را به دريا بيندازد. رفت روي بلندي قوس دار تخته ي سر پوش موتورخانه نشست و به عرشه نگاه کرد تا خيالش آسوده شد. کوشيد چشم هاي غواص را به ياد نياورد، در نگاه غواص مثل نگاه هر مردي که در هنگام شدت درد آرام باشد چيز وحشتناکي وجود داشت. کمي بعد، با گوشه ي لنگ دور کمرش دانه هاي عرق تازه در آمده ي روي پيشاني اش را گرفت و به جاشوها و غواص ها که از دور سفره پا شده بودند و از دريا آب مي کشيدند مي ريختند روي سرشان و مي رفتند وسط لنج، در سايه ي شراع که پهن کرده بودند روي داربست، نگاه کرد و بالاخره شروع کرد به جنباندن پاهاش که به کف لنج نمي رسيد تا حالش جا آمد. وقتي که حالش جا آمد رفت با دله يي که گوشه هاش سوراخ بود و از سوراخ ها طناب گذشته بود از دريا آب کشيد، لنگ دور کمرش را خيس کرد و تابيد و فشار داد تا باريکه ي گرم شور آب ريخت روي انگشت هاي پاش. پوست تيره ي بدنش هنوز چند سالي جا داشت از آفتاب بسوزد که سياه تر بشود. لنگ را که باز کرد و تکان داد ذره هاي شبنم مانندي در هوا پراکند. در سايه ي شراع يک گوشه ي خالي نشست. در همين حال باد ناله يي از عرشه آورد. پسر به غواص ها و جاشوها که هر کدام لنگ نم کرده يي روي دوش انداخته بودند و منتظر قهوه يي که آشپز رفته بود دم کند، بي خيال سر بر زانو نهاده بودند نگاه کرد. از تنها غواصي که لم داده بود و سنگيني تنش را روي آرنج چپش انداخته بود پرسيد:«صداشو مي شنوي؟»
غواص هيچ نگفت.
پسر گفت:«مگه کري؟»
موتورچي به خنده گفت:«همه شون کرن، گوش همه شون از آب سنگينه.» پسر، ناباور دراز کشيد و لنگ را تا روي صورتش بالا آورد، به پهلو غلتيد، زانوها را جمع کرد و باز غلتيد و در باد گرمي که از عرشه مي وزيد و هنگامي که از لنگ مرطوب مي گذشت روي صورتش انگار نوک سوزن سوز داشت و خواب از چشمش مي پراند ناله يي شنيد. پا شد و به غواص ها نگاه کرد، يک لحظه از خيالش پريد همه شان در چنبره ي طنابي نشسته اند. از غواصي که لم داده بود روي آرنج چپش پرسيد:«آب همه ش چن بغل بود؟»
غواص گفت:«چي؟»
پسر بلندتر گفت:«سالي که گوشات کر شد آب چن بغل بود؟»
غواص به سادگي گفت:«نه بغل.»
پسر داد زد:«پس چه مرگته نمي گيري بخوابي.»
غواص با نگاه گيج پسر را ديد که رفت ته لنج، جايي که پدرش نشسته بود.
موتورچي بلند گفت:«صب تا حالا يه جوريه، انگار حالش خوش نيست.»
غواص گفت:«چه مي دونم. همون روز اول به باباش گفتم اينو با خودت نيار. گفتم تو اين آفتاب و روي اين دريا يه همچه سفري براش سخته. مي دوني چه گفت؟»
موتورچي گفت:«نه.»
«گفت مي خوام ترسش بريزه، مي خوام بچه م يه ناخداي حسابي بار بياد. به باباش گفتم، صاف و صادق دراومدم به باباش گفتم، ناخدا، بچه ها هيچ وقت اون چيزي که پدرها دلشون مي خواد نمي شن. اينو با خودت نيار.»
موتورچي گفت: «بچه ها هيچ وقت اون چيزي که خودشونم دلشون مي خواد نمي شن.»
«مي شن. کي مي دونه، شايد بشن.»
موتورچي گفت:«نمي شن. تو خودت دلت مي خواس چه بشي؟»
غواص به سادگي گفت:«آشپز.»
موتورچي ديگر هيچ نگفت و به ته لنج نگاه کرد.
ناخدا و پسرش که پيش او رفته بود در سايه ي خوش سايه بان برزنتي نشسته بودند. ناخدا دشداشه ي سفيدي پوشيده بود و سنگيني بعد از ناهار تنش را روي اهرم سکان انداخته بود. يک لنگه ي صدف بزرگ دو کفه شده يي دستش بود و لابلاي گوشت لزج شيري با نوک چاقو مي گشت دنبال سختي غلتان مرواريد.
پسر پرسيد:«بابا، داريم برمي گرديم؟» روي آب خم شده بود و به شيار کف آلود پشت لنج نگاه مي کرد.
پدرش گفت:«مجبوريم بر گرديم. عبود ناخوشه.»
«مگه عبود چشه؟»
«چه مي دونم چه مرگشه.»
«حالا چرا اون جا نشسته تو آفتاب داغ؟»
«رفته تو چاه.»
«اون جا که چاه نيس.»
«به خيالش رفته تو چاه.»
«چرا عبود رفته تو چاه؟»
«چه مي دونم، بعضي وقتا آدم دلش مي خواد بره يه جايي که هيچ کس نبينتش.»
«بابا.»
«چيه؟»
«حالا هيچ جوري نمي شه کاريش کني اين قدر ناله نکنه؟»
«نه. دردش دوا نداره.»
«پسر گفت:«هنوز ناله مي کنه ها.»
نا خدا سر بالا کرد و در صورت پسرش چيزي ديد که ديد پيش از اين هرگز نديده است.
گفت:«به صداش گوش نده.»
پسر گفت:«بابا، کي مي رسيم جزيره؟» پسر به خط دور دريا نگاه مي کرد.
پدرش گفت:«نصف شب گمونم برسيم.»
پسر گفت: «حالا روزه واي به شب» و گوش داد به باد:«شب صداش آدمو ديوونه مي کنه ها.»
پدرش گفت:«مي گم به صداش گوش نده، ناله هاش چيزي نيس.»
پسر هيچ نگفت. روي آب خم شده بود و در صداي موتور داشت به روزي مي انديشيد که غواص بزرگي شده بود و مرواريد درشتي صيد کرده بود. در آن ظهر گرم پسر به خط دور دريا نگاه کرد، روي آب يک گله ماهي پرنده پريد، اما در آسمان پرنده يي نديد که نشانه ي ساحل نزديکي باشد.