رهگذر......

نگاه خسته ی رهگذر بر گل خشکیده ی کنار جاده ثابت ماند ... زانوانش بی اختیار سست شد و پشتش لرزید ...

ساکش بر زمین افتاد ... قلبش که تا ثانیه های پیش همچو قلب آهوی رمیده ای می تپید ، آرام گرفت ... بر گوشه ی لب های خشکیده و ترک خورده اش لبخندی محو نشست ...

همسایه او را از پنجره دید و تلخ نالید ...

رهگذر ساکش را برداشت و به راهش ادامه داد ...

رهگذر رفت و هیچکس نفهمید ، که لب هایش به چه لبخند زدند ... هیچ کس نفهمید که چرا گل خشکید ...

هیچ گاه هیچ نگاهی ، دختر آب به دست را ندید ، که چه عاشقانه به گل آب می داد ...

هیچ گاه هیچ کسی ، نگاه منتظر دختر آب به دست را ندید که چه معصومانه در سکوت شفق چشمانش را به جاده دوخته بود ...

هیچ گاه این مردم خواب زده ، عشق و دوست داشتن را نفهمیدند ...

هیچ کس نفهمید که عشق عاری از ریاست ... که عشق فقط وصال نیست ... هیچ کس معنای حقیقی عشق را نفهمید ...

جای او در کنار جاده خشکید انگار ...

هیچ کس درک نکرد که گل از بی آبی مرد یا ... یا گل عاشق شده بود !؟ عاشق دخترک آب به دست !؟

رهگذر لبخند زد ... عشق را فهمید انگار ...

چقدر بی تاب دیدن دخترک تنها بود ، اما ...

قلبش آرام گرفت ، طعم شیرین عشق وجودش را لبریز کرد ...

رهگذر ساکش را برداشت و به راهش ادامه داد ...

عشق را فهمید انگار ...

رهگذر تنها رفت و دیگر هیچ کس رهگذر را ندید

تنهای تنها.........

 

تنهایی ام را در هم بشکن ... این سکوت گوش هایم را کر کرده است...

چشم هایم خسته اند و کمرم از سنگینی بار این انتظار تلخ خم شده است ...

روزی شفق را در آسمان بی ستاره ی روحم دیدم که با خود نام تور را زمزمه می کرد و عشق را بی صدا فریاد می زد ...

آرزوهایم از غم هجرت ، در کوچه پس کوچه های کاهگلی مغزم گم شده اند ...

چشم هایم خسته اند و پاهایم دیگر توان ایستادن ندارند ...

بوی خوشی گوشه ای از دنیای تنهایم را گرفت ، ابرها خورشید را کشتند و باران ...

و باران بارید ... گل ها خندیدند ... باران هم آمد ای عابر تنهایم ، تو کجایی ؟

سالهاست در انتظارت اشک هایم در خانه ی بی نور چشم حبس شده اند ...

تنهایی ام را در هم بشکن و چشمان خسته ام را فروغی دیگر بخش ، گیسوان خیس خورده ام را ... نه ! مرا ، جسم رنجور و خسته ام را در آغوش بگیر که دیگر نای ایستادن ندارم ...

باران هم بارید ، بی دلی تا کی ؟ بیا و دستان لرزانم را بگیر ...

نگاه کن ! باران هم بارید ، پس تو کجایی ؟

بوی خاک و باران مشام آسمان را هم پر کرد ...

کسی آمد ... قطره ای باران بر صورتم نشست ... کسی آمد کنارم ایستاد ...

باران هم بارید ، مرگ هم از راه رسید ، ولی ای عابر تنها تو کجایی ؟

مرگ هم آمد و باید بروم ...

نگاه کن به من ، به من که انتظار را وداع می گویم و چه آسان مرگ را سلام می دهم ...

نگاه کن باران هم دست از باریدن کشید ، همچو من ، تنها آمد و تنها رفت ...

 

مسافر...

 تو خندیدی ... من تلخ گریستم و تو خندیدی..

آن زمان نمی دانستم ... معنای بغض آلود تنهایی را نمی دانستم ...

تو را از پشت پرده ی ضخیم اشک هایم می دیدم ، می دیدم که کم کم از من فاصله می گرفتی و در شفق گم می شدی ...

تو رفتی و با رفتنت سکوت ، تاریکی و تنهایی را بر وجودم ، بر روحم چیره کردی ...

در تاریک و روشن جاده هر لحظه منتظرم صدای قدم هایت سکوت سرد شفق را در هم بشکند و تو بیایی ... من هنوز منتظرم ...

مرگ را در اطرافم احساس می کنم ... سهمگینی و سنگینی وجودش را احساس می کنم ... اما من نمی خواهم بمیرم ... من مسافری دارم ...

مسافری که مرا از تاریکی ها و تنهایی ام بیرون بکشد و آنگاه من تمام تلخی این سال های انتظار را در آغوشش بگریم ...

قاصدی آمد ، خبر آورد دیگر هیچ وقت ... تو برای همیشه از این دیار ، از این دنیای سراپا درد و غم رفتی ...

قاصد دلداری ام داد ... لبخند تلخی گوشه ی لب هایم نشست ؛ او چه می دانست عشق یعنی چی ؟

ببینم ! از چه خسته شده بودی که اینقدر زود اعمالت را در چمدان کهنه ی قلب ریختی و رفتی ؟ هیچ به فکر چشمان منتظر من هم بوده ای ؟

با رفتنی تنها باقی مانده ی وجودم ، قلبم ، شکست ...

حس زجر آور نبودنت مرا به زانو در آورد ...

باد وزیدن گرفت ، بویی مشامم را پر کرد ... بوی پیراهنت بود ...

اشک در چشمانم حلقه زد ... آرام آرام بارید ... اما ... اشکم طعم خون می داد ...

چقدر غم فراق دردناک است ...

ای خدای آسمان ها ! تمام وجودم رفت ، حالا منم ، مرده ای در ظاهر زنده ... من می خواهم بمیرم ... مسافر من نیامده رفت ... من هنوز منتظرم ... اما دیدار ما به قیامت ...

تابوت...

ابر سیاه پایش را روی قلب سپید ماه گذاشت و تاریکی زمین را در خود بلعید ..

همه جا را تاریکی و سکوت وهم انگیزی فرا گرفت ، حتی جیرجیرک ها هم سکوت کردند ...

اما من ، چشمان من در تاریکی مطلق مصرانه دنبال تو می گشت ...

منتظر بودم که همچو سحر های قبل ، کم کم در دور دست ها ، جایی کنار قلب آسمان را شفق مزین کند ... اما شفق نیامد ... حتی خورشید هم نیامد ...

فقط نور کم رمقی از راه رسید ... شفق نیامد ...

قلبم درون حصار سنگی سینه سخت فشرده شد ، تنم لرزید ...

احساس نا آشنایی وجودم را به تسخیر در آورد ...

رعد و برقی آسمان را روشن کرد ، ابرها شروع کردند به گریستن ... صدای برخورد قطرات باران با چادر خاکی ام ، گوش هایم را پر کرد ...

کاش تو اینجا بودی ، کاش می آمدی ... می آمدی و آرامش از کف داده ام را به من ، به وجودم باز می گرداندی ... ای کاش بودی ...

بیا قسمت می دهم بیا ... دیگر بس است ... بس است این تنهایی ، این تاریکی و این سکوت ...

صدای آشنایی آمد ... بوی آشنایی آمد ...

چند نفر آمدند و بر دوششان ... تابوتی بود ...

در تاریک و روشن سحر ... تو را دیدم ...

چقدر دیر آمدی ...!؟

چقدر به انتظارت روزها را ورق زدم ...

چقدر دلتنگت بودم ... گمانم دیگر وقتش رسیده است ...

تابوتم را آورده اند ...

چقدر دیر آمدی ... نگاه کن جسم من سالهاست فقط حرکت می کند ...

سالهاست اینقدر سرد است ... اینقدر تاریک و اینقدر تنها ...

جانم را بگیر ، می دانی چقدر به انتظار آمدنت روزها را ورق زدم ؟!

مرا در آغوشت جای بده و جانم را بگیر ... تابوتم را آورده اند ...

من ، بی عشق سالهاست که مرده ام ...

دارم می میرم ...!

بر لبه ی ایوان تننهایی زندگی ام نشسته ام ... جاده را می بینم که در میان غبار ابرها گم می شود و درختان زرد و خسته ای که در وزش باد بی رمق تکان می خورند ...

تنها صدایی که می شنوم ، صدای ناله ی برگ هاست در میان وزش وحشیانه باد ...

دلگیرم ... دلگیرم همچو آسمان ... و هر دو با تلنگری خواهیم بارید ...

خسته ام .. خسته ام از این حصار زندگی .. از این حصاری که روح و وجودم را در خود مبحوس کرده است

نمی دانم کی اینقدر پیر شده ام ... کی روحم اینقدر فرسوده شده ...کی تاریکی و تنهایی و سکوت تنها جزء زندگی ام را تشکیل داده ...! و نمی دانم از کی دارم می میرم ...

خسته ام ... خیلی خسته ... دیگر نای ایستادگی در برابر این باد را هم ندارم ...

احساسم مدت ها پیش تر از من مرده است ...

دیگر کلمات مرا مجذوب نمی کنند ...و هر لحظه من بیشتر در خود گم می شوم ...

کاش راهی برای رهایی از مرداب وجود داشت ...

کاهی عابری بی خبر از دلمردگی شفق ، صدای ناله ی بی صدایم را می شنید و دستان سرد و لرزانم را می گرفت ...

آخ که چقدر خسته ام ، و چقدر تنها ... هم مغز و هم چشمانم خسته اند ...

باد در خانه را بسته است ... و آسمان تیره تر شده ... و من دلگیرتر و خسته تر و شاید هم مرده تر ...

تمام توانم را در هیاهوی بی ثمر زندگی از کف داده ام ... صدای نفس های بی جانم را می شنوم ...

و صدای دور شدن از آغاز و نزدیکی به پایان را ... دور شدن از تولد رسیدن به مرگ را ...

و دیگر هیچ عابری یارای آن را ندارد که مرا یاری دهد ...

چون دیگر ... دیگر باد در خانه را بسته است ...

مرگ هم شیرین است ...

چقدر سخت و چقدر دردناک است زخم خنجر نارفیقی که تو را هزاران بار می شکند و تو دوباره گم می شوی در تاریکی و تنهایی ...

و عشق برای همیشه می میرد ... در روحت ... در وجودت ... ودر اطراف هیچ عابری نیست که توان درک مرده ای چون تو را داشته باشد ...

چقدر تلخ است ، مزه ی شیرین زندگی ... آنگاه که برای دقایقی چند طعمش را می چشی و دوباره آغاز می شود ... تمام تنهایی هایت ... و دوباره گم شدن و دوباره گریه های شبانه و صدای مرگ ...

آخ تمام وجودم شکست ... و از شفق فقط صدایی ماند ... صدای بی رمقی زیر لب ... در آخرین لحظات ... با لبخندی تلخ ...

از من فقط صدایی ماند که در واپسین لحظات  مرگ در میان سکوت سنگین سر سرای آسمان گم شد :

مرگ هم شیرین است در آن هنگام که قلبت را خنجر زهر آگین دوست زخمی می کند ...

مرگ هم شیرین است ...

خیلی خسته ام...

خیلی خسته ام....دیگه حوصله خودمم ندارم....فقط همین....آپ بعدیم هم معلوم نیست...شاید یه روز دیگه       شاید یه هفته      شاید یه ماه........شاید هیچ وقت دیگه....منو ببخشید..ولی شما منو تنها نذارید...نظراتتون واسم مهمه.....فعلا بای

دارم میرم......خداحافظ

دیگه دیره واسه موندن..دارم از پیش تو میرم    جدایی سهم دستامه..که دستهاتو نمی گیرم

تو این بارون تنهایی دارم میرم.....خداحافظ       شده این قصه تقدیرم...چه دلگیرم خداحافظ

دیگه دیره دارم میرم..چقدر این لحظه ها سخته     جدایی از تو کابوسه..شبیه مرگ بی وقته

دارم تو ساحل چشمهات..دیگه آهسته گم میشم    برام جایی تو دنیا نیست..تو اوج قصه گم میشم

.

.

.

.

امروز را برای بیان عشق به عزیزت غنیمت بشمار...شاید فردا احساسی باشد اما  عزیزی   نباشد !!!