+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 0:14 توسط ๑۩۞۩๑ سعید اشتون ๑۩۞۩๑
|
ஜ♥ஜ♥ஜ♥ஜ♥ஜஜ♥ஜ♥ஜ♥ஜ♥ஜ
خدايا کفر نميگويم، پريشانم، چه ميخواهيتو از جانم؟! مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي. خداوندا! اگر روزي ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت را براي تکه ناني به زير پاينامردان بياندازي و شب آهسته و خسته تهيدست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟!
خداوندا! اگر در روز گرما خيز تابستان تنت بر سايهي ديوار بگشايي لبت بر کاسهيمسيقير اندود بگذاري و قدري آن طرفتر عمارتهاي مرمرين بيني و اعصابت برايسکهاياينسو و آنسو در روان باشد زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟!
خداوندا! اگر روزيبشر گردي ز حال بندگانت با خبر گردي پشيمان ميشوياز قصه خلقت از اين بودن، از اين بدعت. خداوندا تو مسئولي. خداوندا تو ميدانيکه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است